سلام به همگی.ببخشید یه چند وقتی نبودم.گرفتاریه دیگه.حالا اومدم با
یه پست جدید خوشحالتون کنم.
به در رسید که ناگهان کسی موهایش را کشید تا خواست
جیغ بزنددستی جلوی دهانش قرار گرفت و او را به عقب
کشید.بعد از ورود به ساختمان او را به سمت اتاق برد .نفس به داخل اتاق پرت شد و فقط توانست در لحظه ی آخر
قبل از اینکه بیافتد قیافه سرخ شده از خشم نیما را ببیند.در بسته و قفل شد . نفس روی شمیم افتاد.
شمیم:آی....نفس....الهی بمیری...چقدر آخه تو سنگینی....
نفس در حالی که از درد به خود می پیچید گفت:من نمی دونم این پسره با این لگدی که من بهش زدم چه جوری
خودشو به من رسوند....
شمیم و آرام:چی؟کجا رسوند؟باز چیکار کردی نفس؟
نفس:هیچی...می خواست منو بندازه تو اتاق خواستم فرار کنم...لگد زدم به زانوش و از پنجره پریدم تو حیاط....به در رسیده بودم که گرفتم آوردم اینجا....
شمیم:میگم بیچاره قرمز شده بود.....پس بگو چه بلایی سرش آورده بودی...
نفس:نمی خواد به اون بگی بیچاره....دلت به حال خودمون بسوزه که الان اینجا زندانی شدیم.....
شمیم:آره راست میگی.....اصلا یادم نبود....
**********
ساعت 2 بعد از ظهر بود. دخترا گرسنه بودند.ساعتها بود که چیزی نخورده بودند.
نفس:بچه ها من گرسنمه...
شمیم:پس فکر کردی ما سیریم؟دارم هلاک میشم از گشنگی....
آرام: بچه ها من دیگه صدا شکمم در اومده....ببین چه طوری قارو قور می کنه....
نفس:آره.....صدای کلاغ میده..... بیچاره شیکمت که گیر تو افتاده......
آرام: نخیر....بیچاره من که گیر این افتادم که هرچی توش میریزم پر نمیشه.....
نفس: حالا بی خیال....بچه ها میگم...
ناگهان در اتاق باز شد و نفس ساکت شد و به سمت در چرخید....
نیما بود. گفت: اینجا خونه کدومتونه؟
هیچ کس جواب نداد.
نیما بلند داد زد:گفتم اینجا خونه کدوم خریه؟
نفس عصبانی شد.اونم مثل نیما صداش رو انداخت پشت سرش و داد زد:آهای آقا درست صحبت کن....اینجا
خونه منه.....چیکار داری؟
نیما آروم گفت:صاحب خونه....بلدی غذا بپزی؟
دخترا از تعجب چشاشون گرد شد.هر سه با هم گفتند:چی...؟
نیما با تعجب گفت:حرف عجیبی زدم؟
نفس:نه حرف عجیبی نزدید ولی فکر کردید با این همه ثروت نیازی دارم که آشپزی بلد باشم؟
نیما:یعنی شماها یه غذا بلد نیستید درست کنید؟
شمیم:چرا من یه غذا بلدم.....
دخترا متعجب به او خیره شدند.آخه شمیم تنبل تر از آن بود که بخواد غذا یاد بگیره.!!!!
نیما با خوشحالی گفت:چه غذایی؟
شمیم:نیمرو......!!!!!!
نیما لبخندش جمع شد و دخترا پقی زدند زیر خنده....
ادامه دارد...........

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0