عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
سلام به همه ی دوستان.من نویسنده رمان گروگانگیری هستم. لطفا پس از خواندن هر پست نظرتان را درج کنید.ممنون از همه شما. حسرت نبرم به خواب آن مرداب کارام درون دشت شب خفته است دریایم و نیست باکم از طوفان دریا همه عمر،خوابش آشفته است

آمار مطالب

:: کل مطالب : 50
:: کل نظرات : 58

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 7

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 0
:: بازدید هفته : 0
:: بازدید ماه : 19
:: بازدید سال : 19
:: بازدید کلی : 19

RSS

Powered By
loxblog.Com

پست 30
یکشنبه 12 مرداد 1393 ساعت 02:30 | بازدید : 3119 | نوشته ‌شده به دست hamghadam | ( نظرات 2 )

لطفا این متن رو قبل از خوندن پست جدید مطالعه کنید..........

 

سلام........دلخورم ازتون حسابی............تعداد بازدید پست های رمانم بالای 100 تا و تعداد نظرات هیچی.........واقعا خودتون باشید ناراحت

نمیشین؟؟؟؟؟؟؟.......من به عنوان نویسنده حق و حقوقی دارم.......شاید رمانم جالب نباشه ولی اونایی که میخونن باید حق من نویسنده که

وقت میذارم فکر میکنم و رمان رو مینویسم رو پرداخت کنن......یه نظر دادن خواسته زیادیه که من ازتون دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اگه نظر ندین

دیگه رمانو ادامه نمیدم.........وقتی نظری نیست یعنی خواننده ای نیست.......دیگه انگیزه ای واسه نوشتن باقی نمی مونه.......من خودم

هزارتا گرفتاری دارم.....وقت میذارم میام وب پست میذارم شما هم حداقل قدردان باشین......این پست هم اگر نظری نباشه میشه آخرین

پست......دیگه ادامه نمیدم.......من شاید برای دل خودم بنویسم اما شمایی که میخونین حداقل یکم بهم امید بدین........اون عزیزانی هم که

میگن رمان خوب نیست و بچه گونه است و از این جور حرفا ...مگه من مجبورتون کردم رمانمو بخونین؟؟؟؟؟خوشتون نمیاد نخونین.......دیگه

چرا منتش رو سر من میذارین؟؟؟؟؟؟؟درسته کمی بچه گونه است.....خودمم قبول دارم......ولی این به عنوان کار اول من خواننده زیادی

داره....تعداد بازدیدکنندگان اینو مشخص میکنه.......حتی اگه اون شخص دوست صمیمیم هم باشه حرف من همینه.......من که مجبورت

نکردم...میخواستی نخونی.....اختیارت که دست من نیست دست خودته......دیگه از این جور نظرات نبینم.......هرکی رمانو دوست داره و

میخونه بی زحمت یه نظر هم بذاره.......ممنون که تا این لحظات منو تحمل کردین.....این رمانم دیگه آخراشه.......فوقش 10 تا پست

دیگه.......یکم دیگه تحمل کنید تمومه......دیگه حرفی ندارم.......

 


نفس:باید فکر کنم.........دکتر به شمیم گفته احتمال اینکه حافظم پاک بشه خیلیه.......

نیما با نگرانی:مگه.دکتر نگفت فقط قسمتی رو میتونه پاک کنه؟؟؟؟؟

نفس:درسته ......ولی این احتمال هست.......اگر بعد از هیپنوتیزم حافظم سرجاش بود و تو رو به خاطر آوردم جوابت رو میدم........

نیما نفسی کشید و از ته دل دعا کرد که نفس اون رو به خاطر بیاره.......

کمی دیگر در پارک ماندند و بعد به سمت ماشین رفتند و به طرف رستوران رفتند..........

بقیه دور میز نشسته بودند و مشغول حرف زدن بودن......

نفس و نیما هم روی صندلی های خالی کنار بقیه نشستند.....

آرشام:کجا رفته بودین بچه ها؟؟؟

نیما با اخم به آرشام خیره شد و پاش رو محکم از زیر میز لگد کرد.....

آرشام:آخ.....خب مثل آدم بگو به تو ربطی نداره.....این کارا دیگه چیه؟؟؟؟؟

با این حرفش بقیه زدند زیر خنده......

آرام:شما چی سفارش میدین؟؟؟؟؟؟ما هنوز سفارش ندادیم.....انتخاب کنین تا سفارش بدیم......

نفس:چرا سفارش ندادین؟؟؟؟

شمیم:منتظر شما بودیم..........

دیگه حرفی زده نشد و سر همه توی منو فرو رفت.........

نیما به گارسون اشاره ای کرد......

گارسون:بفرمایید قربان....در خدمتم......امری داشتین؟؟؟؟؟

نیما:میخوایم سفارش غذا بدیم.......

گارسون:بفرمایید قربان....

و دفترچه کوچکی و خودکاری از جیبش خارج کرد.......

نیما:بچه ها سفارش بدین......

آرشام:دو تا چلو کباب زعفرانی.....

شمیم:کباب برگ....

شهنام:سلطانی...

نفس:جوجه.....

نیما:جوجه....برای همه هم تمام مخلفات رو بیارین.......

گارسون:بله.....

و رفت.......

شهنام:چه گارسون مودبی بود........

نیما:آره.......بهتر از اون قبلیه بود......

شهنام:راستی نیما......تو چرا پاچه اون گارسونه رو گرفتی؟؟؟؟؟؟؟

نیما با غیظ:چشماش زیادی کار میکرد........

شهنام:خب به تو چه.......

نیما:شهنام......ببند خواهش میکنم.......

شهنام:بله.....چشم قربان........

شهنام رو به شمیم گفت:شمیم خانوم......

شمیم:بله؟؟؟؟؟؟

شهنام:چرا اینجوری برخورد می کنی؟؟؟؟؟؟

شمیم:چه جوری؟؟؟؟؟

شهنام:همش اخمویی......چشم غره میری......سرد برخورد می کنی.......

شمیم:اخلاق من اینطوریه.......مشکلیه؟؟؟؟؟

شهنام:آره.......ما با هم دوستیم......من دلیل این رفتارات رو نمی فهمم.......

شمیم:درسته با هم دوستیم.........ولی دلیلی نمی بینم به خاطر رفتارم به شما توضیح بدم.......

شهنام:شما؟؟؟؟؟؟از کی تا حالا دوتا دوست با هم اینجوری حرف میزنن؟؟؟؟؟

شمیم بی حوصله گفت:خواهش میکنم گیر نده.......حوصله ندارم........

شهنام هم بی خیال حرف زدن با شمیم شد.......ولی فکرش حسابی مشغول این دختر اخمو بود........چرا همیشه اخم داشت؟؟؟؟؟؟؟این

سوالی بود که ذهن شهنام شیطون و پرحرف رو مشغول کرده بود و باعث ساکت شدن بی سابقه اش شده بود........

از طرف دیگر شمیم به گذشته فکر میکرد........او هم همینطور بود........فضول و شلوغ و پر حرف و شیطون.......اما با گذشت زمان و آن

اتفاق........سرد شد.........اخم جز اصلی صورتش شد....

نگاهی به شهنام انداخت........رفتار این پسر اصلا قابل درک نبود......چرا تو رفتار شمیم کنکاش میکرد؟؟؟؟؟؟چی رو میخواست بفهمه؟؟؟؟؟

آرشام:آرام.......

آرام:بله.......

آرشام:مطمئنی نظرت راجع به من عوض نشده؟؟؟؟؟آخه.......کارایی که ما کردیم........

آرام حرفش را قطع کرد و گفت:مهم باطنته........که من مطمئنم پاکه........که اگه پاک نبود تو این مدت که با سه تا دختر هم خونه بود

خودشو نشون میداد.......باطن بد زود آشکار میشه....تو پاکی آرشام.......چشمات پاکه......زلاله........سعی کن همیشه همینجوری

بمونی........

آرشام به این همه اعتماد لبخندی زد.......لبخندی که از عمق وجود بود.......او هم به پاک آرام ایمان داشت.......

آرشام:قول میدم نذارم هیچ وقت حسرت به دلت بمونه.......حتی اگر لازم باشه از زیر سنگ هم پول گیر میارم تا نذارم حسرت چیزی به دلت

بمونه.......قول میدم خوشبختت کنم....قول میدم کاری نکنم که نظرت راجع به من عوض بشه.......یک کلام.......قول میدم خوشبختت

کنم.........

آرام هم لبخندی زد........خوشی فراوانی از حرفای آرشام در قلبش سرازیر شده بود.........

آرام:منم قول میدم هیچ وقت تو زندگیمون کم نذارم.......قول میدم......حتی اگه لازم باشه پا به پات کار میکنم.......همه سختی ها رو تحمل

میکنم......اما نمیذارم چیزی تو زندگیمون کم باشه....من با تو خوشبختم آرشام.........هیچ وقت در هیچ شرایطی ترکم نکن.........

آرشام:قول میدم آرامم.....قول میدم........

آرام از میم مالکیتی که آرشام به آخر اسمش چسبانده بود غرق در خوشی شد.......

نفس به هفته آینده فکر میکرد و هم چنین به نیمایی که از او خواستگاری کرده بود........عاشق نیما نبود ولی دوستش داشت......یه جایی

خوانده بود که دوست داشتن خیلی بهتر از عشقه....عشق ممکنه یه روز آروم بگیره اما دوست داشتن همیشه تو قلبت پابرجاست.........

و نیما به نفس زل زده بود........و به این فکر میکرد که سرنوشت چه چیزی را برایشان رقم زده؟؟؟؟؟؟آیا می تواند با نفس ازدواج کند یا

نه؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

ادامه دارد.............نظر یادتون نره که ممکنه این آخرین پست رمان باشه و دیگه ادامه داده نشه.........

 

 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

/images/anymous.png
بیتا در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
سلام .اسم این رمان فقط مال من باش هست رمان خیلی قشنگیه .

/images/anymous.png
نفس در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
سلام عزیزم:


رمان شما بسیار زیبا و جذاب است.من هم خودم خوندم و هم به دوستانم پیشنهاد خواندن دادم.لطفا ادامه رمان را هم بنویس و بگذار.ممنون،خسته نباشی.<img src="http://loxblog.com/images/smilies/smile%20(5).gif" width="18" height="18">


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران