عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
سلام به همه ی دوستان.من نویسنده رمان گروگانگیری هستم. لطفا پس از خواندن هر پست نظرتان را درج کنید.ممنون از همه شما. حسرت نبرم به خواب آن مرداب کارام درون دشت شب خفته است دریایم و نیست باکم از طوفان دریا همه عمر،خوابش آشفته است

آمار مطالب

:: کل مطالب : 50
:: کل نظرات : 58

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 7

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 0
:: بازدید هفته : 0
:: بازدید ماه : 19
:: بازدید سال : 19
:: بازدید کلی : 19

RSS

Powered By
loxblog.Com

پست چهارم رمان گروگان گیری
چهارشنبه 16 اسفند 1391 ساعت 16:59 | بازدید : 6652 | نوشته ‌شده به دست hamghadam | ( نظرات 6 )

سلام سلامخوبین؟پست قبلی خیلی کم بود به خاطر همین

یکی دیگه هم گذاشتم جبران بشه.فعلا



از شانس خوب نفس اونی که از همه هیکلش ورزشکاری تر بود

به دنبالش بود.هرسه دختر جیغ می کشیدند و فرار می کردند.

یکدفعه مو های نفس از پشت کشیده شد.جیغ می کشید و

سعی می کرد موهایش را از دست آن مرد دربیاورد اما مگر

زورش به او می رسید.مرد موهای نفس را دور دستش پیچید

و جلو رفت و یکی از دستهای نفس را گرفت.آنقدر محکم که

جیغ نفس بلند شد:آِِی......دستمو ول کن وحشی....
مرد موهای نفس را از دور دستش باز کرد آن دست نفس را هم

گرفت.دست نفس را تا بالای سر خود آورد و در چشمان نفس خیره شد.

یکدفعه فکری به ذهن نفس رسید.
یکی از آن مردها گفت:درهارو قفل کردن اون دو تا هم تو اون اتاقن اینم

ببرش اونجا.
نفس گفت:ولم کن.دستم خرد شد.
مرد کمی فشار دستهایش را کم کرد.

نفس در یک حرکت سریع کلاه مرد را از سرش کشید.

هر دو به هم خیره شده بودند.دو مرد دیگر دهانشان باز مانده بود.

نفس با تعجب به چهره ی پسر جوان مقابلش نگاه می کرد.سنش کم بود.

بهش نمی خورد دزد باشه.شاید 25 یا 26 شالش بود و تقریبا از نفس

4 سال بزرگتر بود.نفس حتی فکرش را هم نمی کرد پسری با این

سن کم دزد یا گروگانگیر باشد.در همین فکرها بود که ناگهان

گوشش سوت کشید.سیلی خورده بود.آن هم از یک پسر غریبه.

با بهت به پسر نگاه کرد و دستش را روی صورتش گذاشت.

نفس بعد از مدتی گفت:به چه حقی به من سیلی زدی؟
پسر:خفه شو تا بعدیشو نخوردی.
نفس: تو غلط میکنی.
نفس دستش را بالا برد و چنان سیلی به او زد که برق از سرش پرید.

آن پسر متحیر به نفس خیره شده بود.دو پسر دیگر به سمت نفس آمدند

که آن پسر مانع شد.به سمت نفس قدم برداشت.

نفس در چشمان عسلی و آن پسر هم در چشمان رنگ شب نفس

خیره شده بود.آنقدر رفتند تا نفس به دیوار رسید و دیگه نتوانست

عقبتر برود.پسر دستش را جلو بدر و موهای نفس را محکم گرفت

و به سمت اتاق کشید.نفس لگد محکمی به زانوی او زد و

به سمت پنجره دوید.حفاظ را باز کرد و پرید تو حیاط.
صدای پسرها بلند شد:نیما.....نیما حالت خوبه؟مگه دستم بهت نرسه

دختره عوضی...
نفس به سمت در خانه دوید تا به خانه ی همسایه پناه ببرد و

از آنجا با پلیس تماس بگیرد.به در رسید که.....
ادامه دارد....


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

/images/anymous.png
علي در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
سلام وب تون جالب بود خوش حال ميشم به وب من بيايد
پاسخ:حتما عزیزم....ممنون از نظرت

/images/anymous.png
م در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
چرا لینک دانلود نداره؟؟؟؟؟؟
پاسخ:خب عزیز من رمان خودمه هنوز تموم نشده که لینک دانلود بزارم

/images/anymous.png
نازی در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
سلام چرا جواب منو توی چت نمیدی hamghadam ؟

چقدر بگم بیا با من تبادل لینک کن تا بازدید وبلاگ هامون زیاد شه ؟ بیا وبلاگم رو ببین فقط مخصوص افزایش بازدیده . فقط کافیه تبادل لینک کنی. همین الان بیا بهم سر بزن .............

/images/anymous.png
نگار در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
سلام رمانتون خیلی قشنگه خوشحال میشم به وب منم سر بزنین راستی اگه میشه پست بعدی رو بزارین

/images/anymous.png
زهرا باقری در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
این چه وضعشه ؟ 09193362710

/images/anymous.png
زهرا باقری در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
این چه وضعشه؟ 09193362710


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران