عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
سلام به همه ی دوستان.من نویسنده رمان گروگانگیری هستم. لطفا پس از خواندن هر پست نظرتان را درج کنید.ممنون از همه شما. حسرت نبرم به خواب آن مرداب کارام درون دشت شب خفته است دریایم و نیست باکم از طوفان دریا همه عمر،خوابش آشفته است

آمار مطالب

:: کل مطالب : 50
:: کل نظرات : 58

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 7

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 0
:: بازدید هفته : 0
:: بازدید ماه : 19
:: بازدید سال : 19
:: بازدید کلی : 19

RSS

Powered By
loxblog.Com

قسمت 28
یکشنبه 22 تیر 1393 ساعت 18:42 | بازدید : 3995 | نوشته ‌شده به دست hamghadam | ( نظرات 0 )

 

به ادامه مطلب مراجعه کنید.....


دکتر میرزایی موبایلشو از جیبش خارج کرد و مشغول شماره گیری شد و از جا بلند شد و از نفس دور شد......

بعد از ده دقیقه دکتر برگشت و روی مبل نشست و گفت:خب....دخترم.....من با دوستم تماس گرفتم و ایشون یک نفر رو معرفی کردن که تازه از خارج از کشور برگشتن و این امکان رو دارن که

فقط یک چیز خاص رو از ذهن شما پاک کنه نه همه رو........

نفس لبخندی زد و گفت:اینکه عالیه......دکتر کی میتونم ببینمشون و این کار رو انجام بدن؟؟؟؟

میرزایی:دوستم گفت باهاش صحبت میکنه تا در هفته آینده یه نوبت بهمون بده....آخه به این راحتی نوبت نمیده....

نفس:دکتر....بهشون بگید هرچقدر پول لازم باشه بهشون میدم فقط زودتر......

میرزایی:باشه دخترم.....ولی باید صبور باشی.....سعی کن تا هفته آینده بیشتر تفریح کنی و اون موضوع رو نسبتا فراموش کنی...میدونم سخته اما سعی کن دورت شلوغ باشه و خودت و

سرگرم کنی....نذار هر اتفاقی باعث بشه یادش بیافتی......از لحظه لحظه زندگیت لذت ببر تا باهات تماس بگیرم......باشه دخترم.....

نفس:چشم آقای دکتر.......

میرزایی:احسنت خانم جوان......من دیگه باید برم....از دوستانت هم خداحافظی کن......

نفس:حتما آقای دکتر.....ممنونم.......واقعا ممنونم......

و دکتر را تا در خروجی همراهی کرد........

**********

شمیم بعد از تماس با دکتر که برای فهمیدن نتیجه بود رو به بچه ها گفت:ببینین....باید دورش شلوغ باشه و سرگرم باشه تا هر لحظه نره تو اتاقش و زانوی غم بغل بگیره ....باید کاری کنیم یه هفته شاد باشه....

نیما:چرا یه هفته؟؟؟؟؟

شمیم:چون هفته آینده با هیبنوتیزم فربد رو از ذهن نفس پاک می کنن......

نیما:واقعا؟؟؟؟مگه میشه؟؟؟؟؟

شمیم:من نمیدونم چجوری این کار رو میخوان انجام بدن.....برای من فقط سلامتی نفس مهمه......شاد بودن نفس......من میخوام نفس همون نفس قبل بشه......نه یه دختر افسرده.....

آرام :بچه ها یه پیشنهاد دارم.......

شمیم:چی؟

آرام:نفس همیشه شهربازی رو دوست داشته......بریم شهربازی؟؟؟؟؟؟؟

شمیم با خوشحالی تایید کرد و گفت:آره......فقط باید جایی بریم که نفس و فربد نرفته باشن تا نفس دوباره خاطراتش زنده نشه.......

بعد از کلی فکر کردن و انتخاب یه شهر بازی خوب تصمیمشونو به نفس گفتن و بعد از پوشیدن لباس به سمت ماشین های توی پارکینگ راه افتادن.........

نفس سوییچ زانتیای مادرش را به پسرا داد و با 206 سفیدش با دخترا به سمت شهربازی حرکت کردند.....

وقتی وارد شهربازی شدند نفس لبخند شادی زد و شمیم با دیدن لبخند نفس خوشحال شد.......

به اصرار نفس اول سوار رنجر شدند.......

با از چند دقیقه نفسگیر از رنجر پیاده شدند و با دیدن قیافه رنگ پریده ی یکدیگر خندیدند.....

دوباره نفس به سمت ترن هوایی حرکت کرد و بقیه هم مثل جوجه اردک به دنبالش راه افتادند......

چرخ و فلک،سفینه،کشتی صبا،تاب و ...........انتخاب های بعدی نفس بود.........

بعد از اینکه تمام وسایل را امتحان کردند نفس لبخند بدجنسی زد و گفت:فقط یه چیز دیگه مونده........

بچه ها بی حوصله:دیگه چی؟؟؟؟؟؟؟؟

آرام که با دیدن قیافه خبیث نفس به همه چیز پی برده بود جیغی کشید و گفت:نـــــــــه........

نفس خندید و گفت:چرا......

آرام:نه...نفس.......تو این کارو نمی کنی مگه نه.......

نفس:چرا......دقیقا همین کارو میکنم.....فقط به خاطر تو آرام.......

آرام رو به آرشام کرد و با التماس گفت:منو از دست این نجات بده......

بقیه که چیزی از این بحث نمی فهمیدند با حالت علامت سوال بهشون نگاه میکردند.....

آرشام:عزیزم.....چی شده؟؟؟؟؟موضوع چیه؟؟؟؟؟؟؟

آرام:این میخواد مارو ببره تونل وحشت.......

بقیه یکم نگاهشون کردن و زدن زیر خنده........

آرشام :آخه تونل وحشت هم ترس داره؟؟؟؟

آرام:تو تا حالا این شهربازی اومدی؟؟؟؟

آرشام:نه....

آرام:پس وقتی چیزی نمیدونی منو مسخره نکن.......این شهربازی ترسناک ترین تونل وحشت رو داره.......

نفس:آرام بیخود جو نده........بیاید بریم بلیط بخریم......

و به اجبار آرام را نیز با خود بردند......

وقتی از تونل وحشت بیرون اومدند یه نگاه خصمانه به نفس انداختند......نفس با دیدن نگاهشون یه قدم رفت عقب و اونا یه قدم رفتند جلو........

همین جور نفس داشت میرفت عقب و اونا میومدند جلو و هرلحظه سرعتشون بیشتر میشد.....

تا اینکه نفس شروع کرد به دویدن و بقیه هم دنبالش دویدن.......

همه مردمی که تو شهر بازی بودن با تعجب به آنها نگاه میکردند و از صدای جیغ و داد و بیدادشان می خندیدند.....




ادامه دارد........


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران