عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
سلام به همه ی دوستان.من نویسنده رمان گروگانگیری هستم. لطفا پس از خواندن هر پست نظرتان را درج کنید.ممنون از همه شما. حسرت نبرم به خواب آن مرداب کارام درون دشت شب خفته است دریایم و نیست باکم از طوفان دریا همه عمر،خوابش آشفته است

آمار مطالب

:: کل مطالب : 50
:: کل نظرات : 58

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 7

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 0
:: بازدید هفته : 0
:: بازدید ماه : 19
:: بازدید سال : 19
:: بازدید کلی : 19

RSS

Powered By
loxblog.Com

قسمت چهاردهم رمان گروگان گیری
شنبه 24 فروردین 1392 ساعت 20:11 | بازدید : 4761 | نوشته ‌شده به دست hamghadam | ( نظرات 2 )

سلام.....خوبین؟من رفتم اردو خیلی خوش گذشت.جای همتون خالی.ولی خداییش خیلی بلا سرمون اومد.یکی از بچه ها رو هول دادن افتاد تو جوبمن و دوتا دیگه از بچه ها با چایی سوختیم.نوشابه یکی از بچه ها شدید سر رفتبازوی یکی از بچه ها کبود شدکفش یکیشون گم شد که مصادف شد با هجوم جمعیت روی ناحیه ای که کفش بود.(البته با بدبختی از میون صد نفر کفشو پیداش کردیم) اتوبوسمون رو موقع برگشتن گم کردیم.یکی از بچه ها گم شد 10ساعت غذا نخوردیم داشتیم از گشنگی تلف می شدیم تازه عذاب روحی هم میدادن.ما از گشنگی داشتیم می مردیم حالا یه عالمه سبد غذا اومدن جلو چشممون گذاشتن دیگه با حسرت به غذاها نگاه می کردیمموقع نماز خوندن معلوم نبود به کی اقتدا کردیم!!!از سه جا تکبیر می گفتن ما هم معلوم نبود با کدوم نماز می خونیمتازه نمازمون تموم شد از یه جا دیگه هم تکبیر می گفتنناهارمون رو در یک پارک روبه روی مرقد امام خوردیم ولی مستقیم آفتاب روی مخمون می تابید!!!!نوشابمون مثل آب جوش بود!!!تازه شب داشتیم یخ می کردیم کسی به دادمون نرسید.شب مشکلات جدی تری داشتیم:گشنگی،تشنگی،سرما،عذاب روحی که گفتم،گم کردن سرپرست و.....یعنی اگه مامانامونو نبرده بودیم گریه حتما تو بساطمون میومد.وقتی دوستمون گم شد گفتیم شاید بین جمعیت باشه یکی از دوستام گفت تو صدات بلندتره صداش کن منم بلند اسمشو صداکردم که یهو هر کسی اونجا بود ساکت شدو برگشتند سمت ما.ماهم خیلی شیک یه لبخند ژکوند() تحویلشون دادیم و برگشتیم
خلاصه بعد از این همه عذاب خیلی بهمون خوش گذشت سال دیگه هم اگه باشه من میرم دوستای دیگه ام هم همین نظرو دارن.اگه این بلاها سرمون نمی اومد عمرا خوش می گذشت.حالا که کلی بهمون خندیدین بریم سراغ داستان......


از دستش ناراحت نشید.چون شمیم معمولا زود عصبی میشه.
پسرا نگاهی به هم کردند و سری به نشانه فهمیدن رو به نفس تکان دادند و از آشپزخونه به سمت سالن حرکت کردند.
نیما روی مبل سه نفره روبه روی تلویزیون نشسته بود و پاپ کرن می خورد و فیلم میدید.
آرشام:نیما جـــــــــــــــونم.....
نیما:آرشام خر نمی شم!!!!!چی می خوای؟
آرشام با لحنی بچه گونه گفت:پاپ کرن بابایی....
نیما:خب بیا کوفت کن چرا نمی ذاری فیلممو ببینم و مثل عزرائیل سر می رسی.....
شهنام:ژانر (موضوع)فیلمش چیه؟
نیما:پلیسی و اکشنه....حالا میذارین ببینیم....
شهنام:بلـــــــــــه..........
نیما:انشاا....بله سر سفره عقدت!!!!!
آرشام:الهی آمین!!!
شهنام:همچین میگین انگار منه بدبخت چند سالمه؟من که سنی ندارم!!!!تازه شما نمی خواد واسه من دعا کنید برید واسه خودتون یه فکری بکنید....
آرشام:ما به فکر خودمون هستیم کسی به فکر ما نیست...!!!
صداشو آروم تر کرد و ادامه داد:مثلا همین دخترا....مگه چی کم دارن؟...خانواده دار....پولدار....خوشگل.....مودب ولی تو این آخری شدیدا شک دارم.....
نیما:خاک بر سرت اگه بخوای به خاطر پول با یکیشون ازدواج کنی!!!!!
شهنام:نیما راست میگه....مرد باش و به پول فکر نکن.....
آرشام:حالا کی خواستگاری کرده و کی بله گفته که شماها دارین جوش می زنین که من بخاطر پول با یکیشون ازدواج نکنم.....؟؟؟؟؟؟؟اصلا حالا بله هم گفته باشن!!!!!به شما چه ربطی داره؟؟؟؟(این پسره چه پرروئه!!!بزنمش؟)
نیما:ببینم نکنه خبریه؟از کدوم خوشت اومده داداش؟
آرشام:اصلا مگه میشه از این اخموها کسی خوشش بیاد؟؟؟؟؟
همگی زدن زیر خنده.
نیما:نه پس می خوای نیششون تا بناگوش باز باشه روبه روت بشینن؟!!!!اینا باید این طوری باشن که ما جرات نکنیم بهشون بگیم بالا چشمتون ابروئه!!!!!ok ؟
آرشام:بابا فهمیدیم انگلیسی بلدی نیما....نمی خواد کلاس بذاری داش نیما(داداش نیما).....
شهنام:بسه دیگه...شما از زنا هم بدترین بابا....اونا اگه غیبت می کنن یه دو سه دقیقه بعد تموم میشه ولی شما رو اگه ول کنن تا صبح می خواین غیبت کنین!!!!!
نفس از داخل آشپزخونه داد زد:ناهار حاضره.........
نیما:فیلم که نذاشتین ببینیم حداقل پاشین بریم ناهار بخوریم تا معده هر دو تا روده رو میل ننموده!!!!!(این دیگه چه شکموئه!!!)
و به سمت آشپزخونه رفتند.

ادامه دارد.....
الان پست بعدی رو می نویسم.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

/images/anymous.png
نيوشا در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
Slm azizam sale no mobarak pas kei poste badio mizari
پاسخ:سال نو تو هم مبارک عزیزم......به خدا وقت ندارم ولی قول میدم زود به زود بذارم

/images/anymous.png
زهرا در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
سلام ببخشید اینو میپرسم ولی شما نویسنده اصلیه این رمانید
پاسخ:بله عزیزم چطور مگه؟؟؟؟؟؟


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران